|
.... اسماء گوید : آب آوردم و فاطمه (س) غسلی کرد که هرگز ندیده بودم ، که کسی بدان خوبی غسل کند . آنگاه فرمود لباسهای پاک مرا بیاور . آوردم و پوشید . آنگاه فرمود بستر مرا در میان خانه بگذار . وقتی بستر را پهن کردم ، حضرت بر پهلوی راست رو به قبله خوابید و دست مبارک در زیر رخسارراست گذاشت . سپس به اسماء بنت عمیس گفت : مرا تنها بگذار تا اندکی با خدای خود به راز و نیاز بپردازم. اسماء بیرون آمد و ساعتی به انتظار ماند . ناگهان صدای گریه فاطمه (س) را شنید . به اتاق فاطمه (س) نزدیک شد متوجه شد که فاطمه (س) با خدا مناجات می کند. اسماء می گوید : گوش فرا دادم ، می گفت :
خداوندا ، به حرمت پدرم و به شوقی که به دیدار من دارد و به در دل علی که در مفارقت من می نالد و به سوز دل حسن و حسین و به آه دختران نارسیده من ، بر گناهکاران امّت پدرم رحمت آر و از گناهانشان در گذر. در این جا گریه بر اسماء غلبه کرد. فاطمه (س) متوجه حضور اسماء شد ، فرمود : نگفتم مرا تنها بگذار؟ منتظر باش، بعد از یک ساعت مرا صدا کن ، اگر جواب ندادم بدان که نزد پروردگار خود رفته ام و به پدر بزرگوارم ملحق گشته ام. اسماء از خانه بیرون آمد و پس از ساعتی مراجعت کرد، هر چه آن حضرت را صدا کرد هیچ جوابی نیامد. ملافه از روی مبارکش کنار زد ، دید که فاطمه (س) جان به جان آفرین تسلیم کرده است . اسماء از پای در افتاد . در این هنگام حسنین(ع) از در آمدند ... |



